تبليغاتX
«لحظه های تنهايی»

«لحظه های تنهايی»

" بيا واسه من تنها، همزبون باش"

- بــــــــــــــــــــــــــه سلام...
- سلام علیکم...
- چه خبر؟
- هیچ، سلامتی...
- چه حال، چه احوال؟
- ای، زنده ایم...
- کم پیدایی! کجا بیدی نبیدی؟!
- زیر سایه شما. گرفتاریم.
- چکارا میکنی؟
- چه بدونم، همه کار و هیچ کار...
صبح به صبح شرکت و بعضی از بعد از ظهرا دانشگاه...
- ماشالله هم سال مادر منی، هنوز میری دانشگاه؟!
- ای بابا، مگه نشنیدی پیغمبر گفته زگهواره تا گور دانش بجوی...!!!
ما هم دقیقا داریم از دستورات دینمون پیروی میکنیم دیگه!...
- آها! خب که اینطور! موفق باشی...
- بله همینطور... سلامت باشین.
- ببینمت باز... خداحافظ.
- انشالله حتما... به سلامت.

آخی! طفلکی خودم! ببین کارم به کجا رسیده که باید خودم از خودم احوالمو بپرسم و دلتنگ خودم بشم!
ای روزگار، خدایی خیلی وقته نبودما...
چه میشه کرد... برای حضوری مداوم در اینجا باید یه چیزایی جور باشه ...

اول از همه اینترنت، که الهی خدا بگم چکار کنه این ... بیخیال خون خودمو کثیف نمی کنم. ما فقیر بیچاره ها که وسعمون به ADSL  نمی رسه باید به کارت و هوشمند اکتفا کنیم اونوقت خدا به دادمون برسه وقتی قبض میاد!

دوم این که یه چیزی واسه نوشتن داشته باشی! حالا یا اینکه خودت یه چیزی سرهم کرده باشی و نوشته باشی (کاری که من معمولا تو نوشته های خودم میکنم!) یا اینکه یه متنی، شعری، چیزی از جایی کش رفته باشی و بذاری تو بلاگت ( کاری که من وقتی خودم از خودم چیزی کتابت نفرمودم انجام میدم!!)...

سوم اینکه وقت داشته باشی که واسه بلاگت خواننده جمع کنی!
چطوری؟
خیلی راحت و آسوده!...
تشریف می برین هر وبلاگی که می بینین! یکم در مورد وبلاگ طرف صحبت می کنین که:
وای چقدر زیبا و دلنشینه وبلاگتون...
ماشالله خودتون نوشتین؟!...
دست مریزاد به این ذوق و هنر...
منم یه سه، چهار خطی واسه خودم نوشتم...
اگه خواستین مرحمت نموده یه سری بزنین...
خوشحال میشم...
اگه خواستین می تونیم تبادل لینک هم داشته باشیم...

هرچقدر هم طرف بی ذوق باشه ولی واسه اینکه کم نیاره میاد و تو بلاگتون یه نظری میده!
شما هم دور از جون یک عشقی میکنین که وااااااااای واسه وبلاگم نظر دادن!
تا کور شه هرکی نتونه ببینه!
والا....
به همین راحتی بعد از یه مدت هم وبلاگتون میشه یه وبلاگ فعال و پر بیننده و عنده باحال...

حالا من بیچاره باید بشینم غصه بخورم که هیشکی منو دوس نداره...
چرا؟! چون نه دائم به نت دسترسی دارم، نه وقت، که وقتی هم با هزار بدبختی به نت وصل شدم بتونم به کسی سر بزنم!
اونوقت کسی منو نمیشناسه که بخواد بدونه این همه وقت کجا بودم یا چیکار میکردم دیگه!
بعد مجبور میشم خودم از خودم احوال پرسی کنم و دل نگران از اینکه کجا بیدی نبیدی!!!

بین خودمون بمونه عجیب با این ریتم نگارشم حال میکنم! فقط خودم D:

یکی اینا رو بخونه میگه: اینو باش چه دل خوشی داره که غصه و غمش اینه که وبلاگش خوننده نداره یا اینکه چرا کسی به یاد اون نیست!
خدا میدونه و دلم...
اینقدر دلم گرفته که اگه این اراجیفم اینجا ردیف نکنم و ننویسم که می ترکه...
نه تنها اینجا، هرکی باهام هم صحبت بشه هم چنین برداشتی میکنه!
به قول مادرم که میگه دلمون خودمونو کشته و ظاهرمون مردمو...
قربون خدا برم که این دورو زمونه نمیشه حتی یه آدم رو پیدا کرد که از ته دل خوشحال و راضی باشه...
هرکسی رو می بینی یه جورایی مشکل داره...
تا یه چیزی بگی که میشه ناشکری و سریع به حسابت رسیده میشه...
چی بگم که زبونم بسته اس...
پس خدایا بازم شکرت...
خدایا داده و نداده ات شکر... فقط قربونت ، ما بیخیال نداده ات شدیم، اونی که دادی رو نگیر...
دمت گرم...

« در زندگی چیزهایی دیدم که نباید می دیدم، صداهایی شنیدم که نباید می شنیدم، آدمهایی شناختم که نباید... در این نبایدها گم شدم و به بن بست رسیدم. حالا می نشینم کرخت و سرد. و نابودیم را قطره قطره نگاه می کنم. البته گاه گاهی گریه میکنم. (م.تنها) »

+ نوشته شده در  2009/4/15ساعت 12:33  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از اینکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آه
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود دیر می شود!
«قیصر امین پور»

چه دنیای غریبیه! اون خونه یه نفر به دنیا میاد، این خونه یه نفر از دنیا میره!
چه دنیای عجیبیه! خونه روبه رویی عروسیه، همسایشون عزادارن!
و این قصه سر دراز دارد....
بابام همیشه میگه آدم یعنی آ، دَم!! یعنی در یک دم همه چی تموم میشه! همه چی...

دقیقا چهل روز پیش، مادر بزرگ عزیز تر از جانم از این دنیا خسته شد و عطای این دنیا رو به لقای اون بخشید و رفت اون بالاها پیش خدا تا یک دل سیر بشینن و با هم درباره ی زمین و زمون، درد و دل کنن!
مادربزرگم که خداش بیامرزه، زن خیلی خیلی نازنینی بود. اگه می تونستم عکسشو میذاشتم اینجا، و مطمئنا" شما فقط با دیدن عکسش حرف منو تایید می کردین! اگه باهاش دم خور میشدین که دیگه هیچی...

چه دنیای غریبیه! اینجا تا یک نفر میمیره یادشون میافته که بله، اینم بود! مثلا خدا بیامرز خسرو شکیبایی!!! تا زنده بود هیچی اما حالا که نیست چپ و راست واسش یاد بود و بزرگداشت و از این بساطا برگزار میکنن...

چه دنیای عجیبیه! تا یکی از دنیا میره همه به این نتیجه میرسن که ای بابا دنیا دو روزه و ارزش این همه غش و ضعف نداره،  بیخیال دنیا، برو خوش باشو، چرا حرص دنیا رو میخوری و ... همه اینا تا سال اون خدابیامرز دوام داره بعدش روز از نو، روزی از نو، تا خدابیامرز بعدی!!!

چه دنیای غریبیه! چه دنیای عجیبیه! به هیچ چیزش نمیشه دل خوش کرد! چون یا میذاره میره، یا میذاری میری!

قبل از این فکر می کردم چه دل و جراتی دارن اونایی که شب میرن قبرستون تا واسه شب اول میتشون قرآن و دعا بخونن. اما وقتی شب اول منم رفتم دیدم عجیب آرامشی به آدم دست میده نصف شب وسط قبرستون! همه جا ساکت و آروم! همه خوابیدن! اونجاست که میشه بشینی و فکر کنی! به خودت، به کارات، به اطرافیانت، به دنیات، به خدات! وای چقدر دردناکه که بعد از فکر کردن ببینی که ای دل غافل... هیچی نداری!

چه دنیای غریبیه! فکر کردم، دیدم هیچی ندارم! چه دنیای عجیبیه!

 

دلم خیلی واسه مادر بزرگم تنگ شده...

اون مثل فرشته ها بود چشمه ی عشق و صفا بود
با نگاه مهربونش آیت پاک خدا بود
قصه هاش قصه ی بودن،قصه ی خاطره ها بود
قلب پاک و روشن او، جلوه ی آیینه ها بود
مادربزرگ، مادربزرگ بگو کجایی
مادربزرگ، مادربزرگ پیش خدایی
یادمه از لب تو چه ها شنیدم
قصه ها به پاکی دریا شنیدم
چشم تو خورشید آسمون من بود
دل تو گرمی آشیون من بود
اون شبای پر ستاره بی تو جلوه ای نداره
اون شبای پر ستاره بی تو جلوه ای نداره
مادربزرگ، مادربزرگ بگو کجایی
مادربزرگ، مادربزرگ پیش خدایی
موهای سفید و نازت مثل بخت من پر از تاب
خنده روی لب نازنین تو خنده ی مهتاب
اون شبای پر ستاره بی تو جلوه ای نداره
اون شبای پر ستاره بی تو جلوه ای نداره
مادربزرگ، مادربزرگ بگو کجایی
مادربزرگ، مادربزرگ پیش خدایی

+ نوشته شده در  2008/9/4ساعت 23:26  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

Thank GOD

خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون
واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت
مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دو زدن
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت


آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی


خداجون ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما
تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم
خدا جون مرسی ازاین دلی که تو سینه مونه
می تونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم!


آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی

خدا جون متشکریم

+ نوشته شده در  2008/8/24ساعت 1:29  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

آرزوی من این است که 2روز طولانی، در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من این است یا شوی فراموشم، یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من این است که تو مثل یک سایه، سرپناه من باشی لحظه ی تر گریه
آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده، همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من این است هستی تو من باشم، لحظه های هوشیاری، مستی تو من باشم
آرزوی من این است تو غزال من باشی، تک ستاره ی روشن در خیال من باشی
آرزوی من این است در شبی پر از رویا، پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من این است از سفر نگویی تو، تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون، پیروی کنیم از عشق، این جنون بی قانون
آرزوی من این است زیر سقف این دنیا، من برای تو باشم تو برای من تنها

        آرزوی من این است

                     آرزوی من این است

                                        آرزوی من این است...

+ نوشته شده در  2008/7/9ساعت 1:33  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

وای چقدر دلم واسه بلاگم تنگ شده بود
وای چقدر وقته که نیومدم چیزی اینجا بذارم
بیخیال... حالا که اومدم

"قبل از هر چیزی بگم که هر کس برای خودش عقیده ای داره و عقیده اش از طرف دیگران قابل احترام! من اینجا قصد اهانت به عقیده و نظر کسی رو نداشتم و ندارم و اگه اینطور بوده رسما عرض خواهی می کنم. اینها عقاید من هست و برای خودم! می تونید قبولش کنین، می تونید نه، که این دیگه مشکل شماست!"

این روزا هرکی یه قِرون ته جیبش باشه یا پاپا جان عنده مایه داری باشه، میره و میشه خواننده!!! حالا محض رضای خدا نه صدا داره نه قیافه!
قبلنا این قانون در مورد بازیگری صدق می کرد که الانم هست ولی نه به شدت خواننده شدن! یا اینکه تا یکی از مامانش قهر می کرد میرفت "LA" و میشد خواننده! حالا به صدقه سریه این شبکه های ایرانی که داخل کشورند دیگه بیچاره ها نباس خرج سفر تا "یو اس آ" رو متحمل بشن و همین جا به جرگه ی خوانندگان عزیز پر افتخار میهن در میان و انشالله که موفق باشن!!!
حالا خواننده شدن که، خب هرکی یه آرزویی داره! و خوشبختانه دیگه استعداد هم مهم نیست و خدا عمر با عزت به این نرم افزارها بده که همچون صداتو باحال می کنن که خودت کف میکنی که این صدای توه!؟!؟!؟!

اینا به کنار ولی خدایی تا به حال به شعر هایی که این دور و زمونه به عنوان ترانه می خونن، دقت کردین؟! این ور آبی ها رو اگه کلمه ی "کروات" و "برو برو" رو ازشون بگیری شعرشون ناقص میشه!! اون ور آبی ها کلمه ی "دیگه" و "برو برو" !!!

  الهی هم خدا از سر تقصیرات این دخترا (که خودمم جزوشونم) بگذره که این قدر این پسرا رو اذیت می کنن که تو شعراشون همش سر پسر بدبخت رو کلاه گذاشته و ازش سوءاستفاده کردن!!!! الله و اکبر...
دنیا بر عکس شده!
پسرا ابرو بر میدارن و مو رنگ میکنن و گوشواره و النگو و گردنبند میندازن!!!! دخترا از پسرا سوءاستفاده می کنن و قصد فریب اونا رو دارن!!!
و آیییییییی که چقدر هم این پسرها مظلوم و ساده و گوگولی هستن که زودی فریب می خورن!!! آخی نازی....

دلم کباب شد وقتی داشتم اینا رو می نوشتم!

اینا بحث ما نبود! بحث بر سر ترانه های کنونی و قدیمی و صداهای اونا بود!

خدا وکیلی این یارو "بیتا" رو هم صداشو بشنوین هم ترانه های چرتی که می خونه! بعد بلافاصله یکی از ترانه های خدابیامرز "هایده" رو بشنوین! صداش آدمو محصور میکنه! ترانه هاش هم که معلومه دیگه. میشه یه چیزی ازشون فهمید، میشه با یه احساسی همراهش کرد.

"ابی" که دیگه هیچی! لا مروت چه صدایی داره!!! (بخوام در مورد خواننده های قدیمی صحبت کنم که در این مجال نمی گنجد!!!)

آخ آخ از رپ نگفتم! یه یارویی رو میشناسم یعنی یه جغل بچه رو! خدای قیافه و عفه (شایدم اِفه!) اومدنه! همچون قیافه می گرفت و می گفت: من سیاوش قمیشی رو دوست دارم (البته من عاشقشم) اما رپ هم می فهمم و دوست دارم!!!

جُک گفت وجدانن! رپ دیگه چیه که آدم بخواد بفهمه مخصوصا رپهای ایرونی رو!!!
بدبختی اینه که همین رپ خوان های عزیز تموم حرکات و اداهاشون هم، اسکی کامل از روی حرکات رپ خوان های سیاه پوست خارجیه!!
میگم تموم یعنی تموما!! حتی یک حرکت هم از خودشون ابداع نشده که بتونن ادعا کنن!!!

این از حرکت، شعر هایی هم که می خونن هم که دیگه جای بحث نداره! همه از هم کپ زدن و یکی دو تا کلمه هاشو جابه جا می کنن و می خونن! وای چه عشقی هم می کنن که مثلا یه ترانه به اسم خودشون خوندن!

من که هیچی از رپ نمی فهمم و عجیب از این بابت خوشحالم!

اینقدر این ترانه های رپ امروزی به نظرم مسخره است که یادم نمیاد کدوم بدتره تا اینجا یه نمونه شو بذارم.

اما یکی از ترانه های هایده که ازش خوشم میاد رو میذارم اینجا و اصلا هم برام مهم نیست کسی از اون خوشش نیاد! (هرچند که همه ی ترانه هاش عالیه)

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
خالی از خودخواهی من، برتر از آلایش تن
من تورا بالا تر از تن، برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صد ها چهره دارد، چشم تو آیینه دارش
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما را قصه ها و گفتگو هاست
من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تورا بالا تر از تن، برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سرگردان ابرم، قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
من تورا بالا تر از تن، برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم


این از این...

دیگه اینکه:
یکی از دوستان، تو ایمیل، وبلاگ منو نقد کرده بود بسیار بسیار ازشون سپاسگذارم.
از دوستانی هم که اینجا نظر دادن ممنون و سپاسگذارم.

موفق، پیروز و سربلند باشین.
یا حق...

+ نوشته شده در  2008/6/3ساعت 0:56  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

اُف به اين روزگار...

اين همه وقته نيستم و هيچ کي هم نيومده بپرسه زنده اي يا مرده!!!
خوب نمي شه بر کسي خرده گرفت. وقتي خودم به کسي سر نمي زنم چطور مي تونم توقع داشته باشم که کسي به من سر بزنه!
به قول يکي از دوستان هم که ميگفت: بايد بري به بلاگها نظر بدي و دعوتشون کني تا بيان بلاگتو بخونن!!
اما وقتي نمي شه!
واسه همين آپ کردن بايد چقدر صبر کنم تا موقعيتش پيش بياد تازه متنو حالا هرچي مي خواد باشه از قبل تايپ کرده باشم، اونوقت سه سوت بيام بريزمش تو بلاگ و دِ برو که رفتي!! وقتي نمي مونه که بخوام برم تو بلاگا بچرخم خب...
يعني اونوقت هيشکي نباس بياد يه سر کوچولو بزنه؟
خب وقتي يکي بياد يه نظري بده به من تکليف ميشه که منم برم بلاگشو ببينم، مگه نه؟!
بگذريم...
يه چيز جالب! آدم وقتي شانس و طالع نداشته باشه از زمين و زمان براش ميباره...
بين اين همه بلاگ، وبلاگ من فيلتر شده!!! کار خدا...
جالبيش اينجاست که نه حرف سياسي زدم، نه از الفاظ رکيک استفاده کردم و نه عکسهام مستهجن و غير اخلاقيه!!!
حالا دليل فيلتر شدن من البته براي يه سري از شرکت هايي که اشتراک اينترنت ميدن! چيه؟، الله و اعلم!!!؟؟؟!!!
به مديريت بلگفا هم موضوع رو گفتم ولي فعلا که خبري نيست...

صبر مي کنيم!!!

***
اين ديوار
اگر آوار شود
تو از کنارش مي گذري؟

اين درخت
اگر حرف بزند
تو به حرفهايش گوش مي دهي؟

اين جاده
اگر راه را
به تو نشان دهد
آيا با او همراه مي شوي؟
نه دروغ است
تو عاقل تر از اين حرفها هستي
که به من ديوانه گوش بدهي...

***
همين....

+ نوشته شده در  2007/12/11ساعت 19:27  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

باز هم ليلة القدر، باز هم شب زنده داري ها، باز هم راز و نياز و مناجات، باز هم دعا خوندن ها و باز هم قرآن به سرگرفتن ها و ...

«بک يا الله»

پارسال تو همين شبها طپش قلبم بهم يادآوري مي کرد که دعاهام و راز و نيازم براي چي يا براي کيه، اما امسال ديگه قلبي واسم نمونده و اينقدر تو اين دنيا بي در و پيکر، يکه و تنهام که ...
پارسال پر از شوق و هياهو و امسال ...
.
.
.
اولين شب قدر و نتونستم برم، يعني قسمت نشد، گمونم خدا مي دونست که به جاي راز و نياز و دعا مي رم و داد و بيداد مي کنم...
شب دوم رفتم يعني واجب بود که برم، حتي اگه وسط بيايونم بود بايد مي رفتم، رفتم ولي هيچي نخواستم. فقط جوشن کبير و نماز و قرآن به سر گرفتن بدون درخواست هيچ خواسته اي... نمي تونستم لب از لب باز کنم، تا مي خواستم چيزي بخوام؛ صبري، تحملي، چيزي... شروع به شکايت مي کردم که خدايا! چرا؟! واسه همين هيچي نگفتم...
.
.
.
هميشه فکر مي کردم بيچاره اوني که تو عشق شکست بخوره...
يا اينکه بدترين شکست،شکست عشقيه.
اما الان مي فهمم و مي دونم بدترين شکست، شکست تو زندگيه!!!
اگه تو عشق شکست بخوري امکان جبران هست، ولي اگر تو زندگي شکست بخوري... اوني رو که بايد جبران بشه رو باختي، ديگه چي رو مي خواي جبران کني؟!؟!؟!!!...
.
.
.
منم باختم!!!
بدجور باختم!!!
...


باز هم شکر!....

+ نوشته شده در  2007/10/4ساعت 10:4  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک
نمی خوام شمعا رو فوت کنم
چون نمی خوام صد سال زنده باشم...

یعنی تولدمه!
دیدم هیچی اصلا یادشم نیست خودم به خودم تبریک گفتم....
کسایی که واسشون مهم بودم                   همه شاید یه جوری مرده بودن!

ای بابا

   این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در  2007/8/19ساعت 0:44  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

سهم من ازتو
شايد همان ستاره اي بود
که چون نگاهم کردي
به زمين افتاد.
دلم مي خواست
باران ستاره
برمن ببارد!
پنداشتي شايد:
حيف است!
حيف است ستاره ها
زير پا بمانند...

+ نوشته شده در  2007/8/12ساعت 0:14  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

نام من عشق است، آيا مي شناسيدم؟
زخمي ام؛ زخمي سراپا مي شناسيدم؟
با شما طي کرده ام راه درازي را
خسته هستم خسته آيا مي شناسيدم؟
راه ششصد ساله اي از دفتر "حافظ"
تا غزلهاي شما! ها مي شناسيدم؟
اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است
من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟
پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اينک اين افتاده از پا مي شناسيدم؟
مي شناسد چشمهايم چهره هاتان را
همچناني که شما ها مي شناسيدم

اينچنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم
من همان دريايتان، اي رهروان عشق!
رودهاي رو به دريا مي شناسيدم
اصل من بودم بهانه بود و فرعي بود
عشق "قيس" و حُسن "ليلا" مي شناسيدم
در کف "فرهاد" تيشه من نهادم من!
من بريدم بيستون را مي شناسيدم
مسخ کرده چهره ام را گرچه اين ايام
با همين ديدار حتي مي شناسيدم

من همانم، مهربان سالهاي دور
رفته ام از يادتان يا مي شناسيدم؟


زنده ياد حسين منزوي

+ نوشته شده در  2007/7/9ساعت 19:21  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

اینم آخرین قسمت با حداگثر فاصله زمانی....

 

از همه اينها گذشته هر وقت از هر کسي مي پرسم خدا کجاست؟ مي گويد در همه جا. مي پرسم همه جا را کي خلق کرده؟ مي گويد خدا. مي گويم بسيار خوب ولي بگو ببينم وقتي هنوز همه جا را خلق نکرده بود کجا بود؟ ان وقت است که ديگر بناي سفسطه و مغالطه را مي گذارند به جاي آنکه جوابي به سوالم بدهند مي گويند تو اصلاً لامذهب و کافر و هرهري مذهب هستي.
« از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود»
                           «زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت»
تصور مي کنم بي معني ترين کلمه اي تا به حال از دهان بشر بيرون آمده همين کلمه «آفريدن» باشد که هزاران سال است احدي نتوانسته براي آن معنايي پيدا نمايد و هزاران سال ديگر هم پيدا نخواهد کرد وانگهي هر بچه نابالغي هم مي داند که اگر ما و عالم را خدايي آفريده است براي منظور خود آفريده نه براي چشم و ابروي ما ازبک هاي نادان و از خود راضي و در اين صورت هرچه در اين خصوص بگوييم و فکر بکنيم بي حاصل و فضولي محض است و بس.
...
گفتم هر قدر مي خواهي روده درازي کن که ديگر مثل من شنونده مطيع و احمقي به اين زودي ها گير نخواهي آورد. گفت اجرت با خدا باشد و من هم همين قدر مي خواستم بگويم که اين علم و دانش هاي معمولي هم جواب حرف هاي ما را نمي دهد و همان طور که غزالي گفته اين علم هم دردي را دوا نمي کند و بيشتر مسائل اين عالم تخيلات واهي و چشم بندي هايي است که از دير باز گروهي از بشر را به خود مشغول ساخته است. آنچه خود من تا به حال فهميده ام اين است که در اين عالم هرچه مي شود و هرچه پيش مي آيد از سنگي که مي افتد و آبي که جاري مي شود و آتشي که مي سوزاند و آدمي که اول به خشت مي افتد و بعد به خاک مي رود تمام اينها بر حسب قوانين ازلي است و اين عالم سر تا سر مجموعه اي است از قوانين ازلي که شايد هيچ وقت تغيير نپذيرد و سود خدا را هم مي توان قانون القوانين خواند. در اين صورت مسلم است که اختياري باقي نمي ماند و هر کس از اختيار حرف بزند يا مردم را مسخره کرده يا مي خواهد خودش را گول بزند. من که به هر حيث خود را مورچه ضعيف و بينوايي مي بينم که دست قضا يعني يکي از همان هزارها و کرورها قانون هاي دنيا مرا بر صفحه برگ خشکي انداخته که روي سيلاب عظيمي روان است و ابداً معلوم نيست به کجا مي رود و چرا مي رود و تا کي خواهد رفت. اگر اين را آزادي و اختيار مي خوانيد که لايق ريشتان. من شخصاً هميشه زبان حالم اين بوده و هست که:
« در ميان هفت دريا تخته بندم کرده اي
                            باز مي گويي که دامن تر نکن هوشيار باش»
و معتقدم تنها آزادي که داريم اين است که چه نوع عبوديتي را اختيار کنيم و همه خوب مي دانيم که آنهايي هم که ديده ژرف بين داشته اند گفته اند که زندگاني افسانه اي بيش نيست. ولي افسانه اي است که دويانه اي نقل کرده باشد که هيچ دو جمله اش با هم مربوط نيست. آقايان در تعريف انسان مي گويند «الانسان حيوان ناطق» ولي راستش اين است که بايد بگوييم «الانسان حيوان متحير» مردم دنيا کورهايي هستند که در تاريکي مي لولند تا بميرند و فلاسفه و حکما هم کورهاي عصا کشي هستند که به خيال خودشان در پي نور مي گردند ولو گاهي ما را به قدر يک سوزن از خطا دور کنند هرگز به اندازه ي دانه خشخاش به حقيقت اصلي نزديک تر نمي سازند....
در اينجارفيق تاجرمان از خواب جسته خميازه بلندي تحويل داد و گفت داداش جان عقل تو به صورت يک جوجه تيغي در آمده که هر تيغش علامت استفهامي است...
دلت را به اين خوش کرده اي که من فيلسوفم و متصل به دنيا و ما فيها ايراد مي گيري گه چرا خدا دنيا را چنين ساخته و چنان نساخته و چرا...
از من مي شنوي اين چون و چرا هاي صد تا يک قاز را بينداز دور و از اين دو روزه عمر نقداً استفاده اي بکن و در اموري که به من تو مربوط نيست فضولي را کنار بگذار و آن وقت خواهي ديد که زندگاني چون معجون خوب و بالذتي و نفس آسوده کشيدن و شکم سير و تن سالم داشتن چه نعمت بي نظيري است. راستي چه خوب گفته هر که گفته که «بدبخت آن کسي که گرفتار عقل شد خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت».
دهن باز کردم که من نيز به قصد دلجويي و استمالت خاطر رفيق بيچاره مان از همين بيانات چاپي به قالب بزنم ولي ناگهان ديدم رنگ طفلک بيچاره پريد و عرق بر پيشانيش نشست و در اثر آن همه هيجان هاي دروني اول تک تک و بعد به طور مسلسل بناي سرفه کردن را گذاشت و ... سرش را روي تخته لخت ميز نهاده مانند مادر فرزند مرده زار زار بناي گريه گذاشت.
...
و من در نيجه حوادث آن شب بين مقايسه درويش موميايي و آن ميزبان چناني اول شبمان به ياد ولتر و داستان برهمن دانا افتادم. پيش خود گفتم ولتر آدم دانشمند و توانگري را به ما نشان مي دهد که از زور فکر و خيال بدبخت شده آرزوي مرگ و فنا مي کند و پيرزن عجوز و فرومايه اي را روبروي او مي گذارد که چون عقلش به اين چيزها نمي رسد در عين رضا و اسودگس شکر خدا به جا مي آورد و مثل همه مردم از آنچه خوب است خوشش و از هرچه بد است بدش مي آيد. ما نيز امشب اول با آدمي آشنا شديم که خداوند به جز فکر بلند و آزاد و فهم تيز و سرکش هيچ يک از نعمت هاي ديگر خود را از او دريغ نداشته و الساعه نيز از منزل جوان بي کس و غمزده اي بيرون مي آيم که ظاهراً به جز از فهم تند و هوش کنجکاو از نعمت هاي ديگر خداوند بهره اي ندارد و به همين ملاحظه در عين جواني بد بخت و بيچاره گرديده و دارد به دست خود اسباب هلاک خود را فراهم مي سازد بايد تصديق نمود که اين خود نيز از جمله اسرار لاينحل جهان است. آنگاه به ياد نتيجه اي افتادم که ولتر از حکايت « برهمن دانا» گرفته و رفيق خواب آلودم را که براي خود تو نخ تماشاي آسمان پر ستاره و جاده شکسته بسته کهکشان رفته بود طرف قرار داده گفتم برادر جهل و تعصب رفيق اول شبمان را ديدي که پس از آن همه انسانيت و مهمان نوازي چطور در دست آخر مثل گاو نه من شير ما مکدر را از خانه خود بيرون انداخت. از طرف ديگر اين هموطن جوان خودمان که از بس فکرش آزاد و افق فهمش وسيع است روز و روزگار رابه دست خود سياه ساخته و خدا مي داند عاقبت نيز چه بر سرش آيد. يک نفر از دانشمندان مرانسه موسوم به ولتر در ضمن يکي از حکايت هايش (برهمن دانا) نوشته که بدبخت بودن را به جاهل و متعصب بودن ترجيح مي دهد. عقيده تو در اين باب چيست.
...
به دقت گوش داد و آنگاه با کلمات شمرده چنين گفت که فقر و فاقه رويهمرفته چيز خوبي نيست و حکمت «الفقر فخري» هيچ وقت درست بر من مکشوف نگرديده مگر آنکه براي فقر معنايي قايل شوم که عقل ناقص من از فهم آن عاجز باشد. اما ولتر شما هم در اين قصه اي که نقل کرديد يکباره فقر و فاقه و جهالت و بلاهت و بيچارگي همه را بر دوش پيرزن اسقاط خرافي بار نموده و معلوم است هيچ کس حاضر نيست به جاي او باشد و بر عکس علم و فهم و فکر و ثروت و رفاه و اندرون متعدد را با ناز نعمت توام ساخته و همه را يکجا زيب قامت زيباي آن برهمن دانا ساخته به طوري که هر کس با منت حاضر است که زندگاني خود را با زندگاني او عوض نمايد. اما امشب از قضا و قدر ما را در مقابل شخصي گذاشت که هرچند خدا ناز و نعمت را بر او تمام ساخته ولي در عوض سخت به بلاي تعصب و جهالت گرفتار آمده است و از طرف ديگر يک نفر از هموطن هاي محبوب خودمان را همترازوي او ساخت که بر خلاف گرچه دچار تهيدستي و استيصال است ولي از حيث فهم و شعور داراي مقام بلندي است و اين گونه اشخاص در نظر من حکم اطبايي را دارند که زهر افعي را داخل بدن خودشان مي کنند که بفهمند خواص آن چيست، ولي با اين همه باز اگر بين زندگاني اين هموطنمان و آن رفيق دولتمند فرنگي مختارم بگذارند زندگاني آسوده و پاک و پاکيزه و پر ناز و نعمت آن فرنگي رونشو را با استيصال و سرگرداني و بي يار و ياوري همشهري فاضل و کامل خود ترجيح مي دهم. حالا اگر مي خواهيد تکفيرم بکنيد و تف هم به صورت بيندازيد مختاريد.
اين را گفته برخاست و خداحافظي کرد و رفت تنها ماندم و از شما چه پنهان ديدم خود من نيز در ته دل با او هم عقيده ام... آنگاه در کمال ملال از جا بلند شدم و با حال فکار به طرف منزل روان گرديدم در حالي که اين ابيات را زير لب زمزمه مي کردم:
« حـــــــبذا روزگــــــار بــــي خردان       کــــز خــرابـــي عــقل آبـــادند»
«عقل و فهم را به هم گذاشته اند       در حماقت هميشه دلشادند»
هرکجا عقل هست شادي نيست      عقل و غم هر دو توأمان زادند»

+ نوشته شده در  2007/6/17ساعت 1:19  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

عشقم کشيده اينجا بجاي قسمت سوم داستانم از خودم بنويسم همين جوري الکي، کشکي يا به کسي چه؟!!!
البته بگما!، اين جريان خيلي هم بي ربط با اين داستانا نيست که اصلا مربوط به خودشه!!! (چه حالي مي کنم با اين نگارش دستوري)
يدونه عمو دارم که به اصطلاح خودشون روحاني و به اصطلاح عموم آخونده! تو همين عيدي يه سوال و به قول عمو جان عزيز يه شبهه برام ايجاد شده بود ...
يه فيلم ديدم به اسم صداي سفيد، تو اين فيلمه يه سري روح پليد و شيطاني مي اومدن پايين و زرت زرت آدم مي کشتن و آدم مي دزديدن و از اين اراجيف. سوالي که واسم پيش اومده بود اين بود که اگه يه روح مي تونه هر کاري دلش مي خواد بکنه و هر وقت عشقش کشيد بياد پايين و هر وقت خواست به آدم کمک کنه و هر وقت خواست بکشدش، پس اين وسط خدا چه کاره است؟! يا خدا عزاييل و واسه قشنگي خلق کرده؟!
وقتي از عمو پرسيدم گفت نه اينا همش الکيه و روح بدون اجازه و اذن خدا حق هيچ گونه عملي رو نداره حتي روح بزرگان!!!
گفتم پس اين روح احضار کردن و اينا! گفت نميشه. گفتم آخه واقعا اتفاقاتي ميافته من به عينه ديدم!!! گفت نه! اوني که مياد يک روح نيست مطمئنا يا خود طرف چنين کاري مي کنه يا اينکه جني به عنوان روح مياد و مردم و سر کار ميذاره!(يه کاره!!!)
مي گفت: روح مي تونه که آدم بکشه اما نه روحي که جسمش مرده!!!!!!!!!
روحي که هنوز جسمش زنده است و با اجازه خود فرد از جسمش خارج شده قدرت همچين کاري رو داره. مثلا افرادي که قدرت فراذهني دارند مي تونن اين کارو انجام بدن و يا مرتاض ها!!!
بعد نمي تونم چي شد که بحث کتاب جمالزاده رو به ميون کشيدم. زن عموي عزيز! که خودشم يه پا آخوند و حوضه ديده است با ديدن کتاب گفت: احسنت شما کتاب هاي جمالزاده رو مي خونين و چقدر ايشون نثر زيبايي داشتن.
اما...
عمو جان موافق کتاب نبودند!!! ((تفاهم فکري بين زن و شوهر!!!) اين نه به من ربطي داره و نه به کسي ديگه. اصلا به ما چه....)
آها خوب بقيه اش!! بله زن عمو جان در حال ايراد نظر بودند که من مطالب داخل کتاب رو براشون خوندم و منتظر توضيح و جواب بودم که!...
هيچي ديگه کم آوردن...
گفتن: جمالزاده کمونيست بوده کتاباش مشکل داره.
گفتن: نخون بچه اين کتابا رو تو الان دچاره شبهه شدي و الان فکرت خراب شده و از اين حرفا. حالا هرچي ميگي خوب شما درستش کنين، ميگن برو قران بخون، برو کتاب هاي استاد مطهري رو بخون، برو تفسير قران رو بخون!!!
اي بابا...
و من هنوز اندر خم يک کوچه مانده ام...
با مشکلاتي که دارم و واسم پيش اومده اين سوالات واسم بزرگتر و خطرناک تر ميشه.
استاد مطهري هم هنوز که کاري نکرده!!...
با ما باشيد تا قسمت بعدي...
خداييش هيچکسي اينطوري اشرق مشرقي که من مي نويسم، مي نويسه؟!! اصلا بلت هست که بنويسه؟!!
عمرا اگه لنگمو پيدا کني!!
يا حق...

+ نوشته شده در  2007/4/9ساعت 16:26  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

سلامي نو در سال نو به دوستان نو با افکار نو البت نه واسه خودم!!! (من همون خنگ يک دنده اي که بودم هستم و به گمان خودم و خيلي ها خواهم بود!!!)
اميدوارم سال جديد براي همه همراه با موفقيت ها و شادکامي ها و خوشحالي ها و خيلي "ها" هاي ديگه باشه. 13 رو هم که به در کردين و سبزه هاتونو گره زدين و آرزوهاتونم گفتين، حالا....
يا منتظر يه شوهر خوب و پولدار و خوشگل و خوش تيپ و خوش همه چيو اينا هستين، و يا بر عکسش منتظر يه زن خوب يا همين مشخصات البته به اضافه اينکه تک دختر باشه و باباشم يه چند باري سکته زده باشه و همين!!!
ماشالله و ايول به اشتها!!!!!!
بگذريم که مي گن:
1- آرزو بر جوانان عيب نيست!...
2- هرچي دل مهمونه الهي دل صاحبخونه باشه!!... حالا اين چه ربطي داشت نيدونم، عشقي نوشتم يه حالي ببريم!!!
خوش باشين
فعلا يا حق...

+ نوشته شده در  2007/4/7ساعت 14:30  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

اینم قسمت دوم داستان درویش مومیایی ماشالله استقبال!!.. (ای روزگار... ای داد بیداد)

...
مي گفت اصلاً اگر خدا ما و دنيا را براي خاطر خودش خلق کرده است ما چرا شاکر باشيم و اگر براي ما خلق کرده که الحق مطابق دلخواه ما خلق نکرده و زبانم لال در دهانم نمي چرخد  که بگويم دست مريزاد. چيز ديگري هم که هيچ وقت از آن سر در نياورده ام اين است که آيا خدا مجبور بوده ما را بيافريند يا نه. اگر مجبور بوده بايد ديد چه کسي او را مجبور کرده است و اگر آزاد بوده بايد فهميد پس چرا آفريد. هرچه به اطراف خود نگاه مي کنم مي بينم نباتات و حيوانات و حتي جمادات از ما آسوده تر و سعادتمندتر هستند. مي گوييد خداوند انسان را بر تمام آنها مسلط داشته است ولي آيا تصديق نمي فرماييد که تنها نتيجه اين تسلط تعدي است و احجاف و لاغير و حالا که خودمانيم من که در اين کار شرافتي نمي بينم. وانگهي چه بسا حيوانات که از جهات چند بر انسان برتري دارند چنان که شعور فطري و بعضي از حواس خمسه عده اي از آنها بر عقل و شعور و حواس ما مي چربد. مي گوييد هرچه شعور فطري ما کمتر شده در عوض هوش و فراستمان زياد تر شده است ولي چيزي که هست عقل فطري حيوانات بدون استثناء هميشه به درد آنها مي خورد و کمک به حالشان مي کند در صورتي که ما هرقدر هوشمان تندتر مي شود به همان نسبت غم و غصه مان زياد تر مي گردد. مردم مدام رجز خواني عقل را مي کنند ولي من مي پرسم اگر خدا به ما عقل داده که رهبر ما باشد پس ديگر فرستادن صد و بيست و چهار هزار نبي و پيغمبر براي چيست. خواهيد گفت چون عقل ما ناقص است وجود پيغمبر ها براي هدايت ما لازم است ولي آن وقت تازه مي توان گفت که چرا عقلمان را ناقص خلق کرده است. يک عمري است که از هر کس مي پرسم خدا ما را براي چه آفريد از هيچ کس جواب صحيحي نشنيده ام. يکي مي گويد براي اينکه خدا را عبادت کنيم. مثل اينکه خدايي که خودشان مي گويند غني مطلق است احتياجي به عبادت ما کور و کچل ها دارد و يا آنکه عبادت ما دردي از دردهاي او مي تواند دوا نمايد. ديگري مي گويد براي خدمت به ديگران خلق شده ايم. در اين صورت بايد ديد آن ديگران براي چه خلق شده اند و آيا بهتر نبود ما را طوري خلق کرده بود که هر کس از عهده خدمت خودش بر آيد و اين قدر محتاج به ديگران نباشيم و منت اين و آن را نکشيم وانگهي اگر من براي خدمتگزاري به تو خلق شده باشم و تو براي خدمتگزاري به زيد و زيد به عمر و عمر به خالد و خالد به بکر وهمين طور الي يوم القيامه که آن وقت دور تسلسل پيدا مي شود و اين هم که منطقي نيست. مطلب ديگري هم که خيلي دلم مي خواهد بفهمم اين است که اگر خدا از خلقت انسان مقصودي داشته پس معلوم مي شود که پيش از آن چنين مقصودي نداشته است و معهذا خداي کاملي بوده پس چطور شد که يکدفعه مثل اينکه تازه اي رو داده و به اصطلاح اسب ورش داشته باشد به فکر آدم سازي و عروسک بازي افتاده. فرضاً هم که در اين کار مقصودي داشته باشد بايد دانست آيا روزي که به اين مقصود مي رسد از نو مثل اول بي مقصود مي ماند و يا باز براي خود از نو مقصودي مي تراشد. از همه اين حرف ها گذشته به عقيده من در پي مقصود گشتن هم بالطبع علامت نقص است يعني ناشي از احتياج است که ما را در پي چيزي مي دواند و احتياج هم که بي شک نشانه نقص است. خدايي را هم که در پي مقصودي باشد و مقصودش از عهد ازل تا کنون به عمل نيامده باشد نمي توان کامل گفت. بدتر از همه آنکه وقتي هم در فهم اين همه معما عاجز مي مانيم و دست توسل به دامن خودش مي زنيم تازه پوست کنده مي گويد «اني اعلم مالا تعلمون» يعني خفقان بگيريد و صدايتان در نيايد.
...
مثل اينکه حرفم را نشنيده باشد دنباله خيال خود را گرفته با همان جوش و خروش معمولي خود گفت: به محض اينکه صحبت از خالق و خلقت به ميان مي آيد مردمان کوتاه بين دروازه دهن خود را مانند صندوقچه اسرار غيبي و چمدان معاني لاريبي نيم ذرع باز مي کنند و با يک دنيا افاده مي گويند هر بچه اي مي فهمد که ساعت بي ساعت ساز نمي شود پس چطور مي خواهي دنيا بي صانع و خالق باشد. من مي گويم اگر ساعت به اين سادگي سازنده لازم دارد پس وجودي به کمال و پيچيدگي خدا به طريق اولي آفريننده اي لازم داشت اگر بگوييد وجود خدا بي صانع ممکن است خودتان به من حق مي دهيد که بگويم پس اساساً ممکن است که چيزي بدون خالق و صانع وجود داشته باشد. علما و حکماي خودمان مي گويند که عالم حادث است و براي اثبات اين ادعا ادله و براهين چنان بچگانه اي اقامه مي نمايند که آدم از خنده روده بر مي شود و يک نفر نيست بپرسد آخر قربان آن سرهاي تراشيده و منديل هاي کلمي و شلغمي شکلتان بروم اگر خدا دنيا را به تازگي خلق کرده پس در تمام طول زمان بي منتهاي ازلي چکار مي کرد و مگر سگ هارش گزيده بود که يک دفعه پشت پا به سکوت ملکوتي خود زده با خلقت اين جهان ناقص و فاسد براي خود اسباب دردسر فراهم سازد که مجبور باشد پشت سر هم پيغمبر و رسول بفرستد. بلکه بگوييد که پيش از آن هم عالم هاي ديگري وجود داشت ولي در اين صورت ديگر عالم ما هم حلقه اي از زنجير بي سر و ته آفرينش مي گردد و ديگر اسم حادث بر آن مطابقت نمي کند. وانگهي اگر عالم را هم مانند خود خدا ازلي و با او هم سن و سال در نظر بگيريم در اين صورت چندان تفاوتي بين خدا و عالم و خالق و مخلوق نمي ماند و حرف وحدت وجودي ها درست در مي آيد.
...

+ نوشته شده در  2007/3/6ساعت 16:4  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

داستاني که در زير آمده سوالاتي را مطرح کرده که در ذهن خيلي ها هست براي همين به نظرم جالب اومد و آوردم اينجا. البته به علت طولاني بودن براي سر در آوردن از بحث و نتيجه آخر، بايد در چندين قسمت ارائه بشه که فعلا قسمت اول اون رو مي نويسم تا ببينم چقدر استقبال مي شه هرچند مني که من باشم واسه دل خودمم که شده احتمالا تمام قسمت ها رو بنويسم ولي حالا واسه شيرين کردن خودم چنين شرطي مي ذارم. اما به نظر من ارزش خوندنو داره، حالا خود دانيد. باري به هر جهت شايد اين سوالات، سوالات شما هم باشه و هنوز هم جوابي براي اونها پيدا نکرده باشين....


راوي که در ژنو اقامت دارد به همره يکي از دوستان هموطن خود که تاجر است در حال بازگشت از منزل يکي اهالي ژنو -مردي متمول، ثروتمند و در عين حال فوق العاده متعصب و خشکه مذهب و فاقد هر گونه تفکر، درک و فهمي- هستند که متوجه روشن بودن چراغ خانه يکي ديگر از دوستان هموطن خود مي شوند که معروف است به درويش موميايي و با توجه به وضع ظاهري و جسماني اش الحق هم که اسم با مسما يي است. به سراغش مي روند و احوالش را جويا مي شوند.....
نگاهش را به نقطه مجهولي دوخت و آه سردي از ته سينه بر آورد و اين رباعي را به آرامي تمام برايمان خواند:
« دوري که در او آمدن و رفتن ماست »
                                  « آن را  نه بدايت  نه نهايت  پيداست »
« کس مي نزند دمي در اين معني راست »
                                  « کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست »
با لحني چنان آميخته به تأثر دروني اين ابيات را خواند که خواهي نخواهي در ما نيز اثر نمود، خواستم در صدد دلداري او برايم و من نيز به کمک چند بيت ديگر جوابش را بدهم. ولي مهلت نداد و مثل آدمي که سر در عقبش گذاشته باشند با شتاب زدگي تمام دنباله کلام را گرفته نعوذبالله بسيار حرف هاي بي پر و پا به قالب زده گفت: اصلا هرچه مي خواهيد بگوييد اما اساساً از کار خدا هم هيچ سر در نمي آورم. اگر مرا خوشبخت خواسته پس چرا اين قدر بدبختم و اگر بي جهت و بي سبب بدبخت خواسته پس ظالم است و من از چنين خدايي بيزارم.
مي گوييد او خوشبخت خواسته و خودم خودم را بدبخت کرده ام در اين صورت معلوم مي شود اراده من از اراده و معشيت او قوي تر است و اين نيز حالا که خودمانيم به عقل درست نمي آيد. اصلاً شايد بگوييد خدا نه تو را خوشبخت خواسته و نه بدبخت و اساساً اعتنايي به تو ندارد و ما بين تو و يک ذره غبار هيچ فرق و تفاوتي نمي گذارد در اين حال اگر واقعاً به سعادت و شقاوت و کفر و ايمان من بي اعتناست در نظر او آن ذره که در حساب نايد ماييم، پس چرا ما به او بي اعتنا نباشيم. همين قبيل افکار است که گاهي مرا چنان جري و از خود بي خبر مي سازد که با اپيقور که در سيصد سال پيش عمرخيام يونانيان بوده هم زبان مي شوم و با خود مي گويم يا خدا رفع شر و بدي را خواهد ولي از عهده برنمي آيد پس ناتوان است و يا از عهده برمي آيد ولي اساساً رفع بدي را نمي خواهد در اين صورت ظالم است و يا آنکه نه مي خواهد و نه مي تواند آن وقت ديگر هم ظالم مي شود و هم ناتوان و بالاخره يا هم مي خواهد و هم مي تواند ديگر اينجاست که انسان به کلي گيج و متحير مي ماند که پس منتظر چيست و براي چه ريشه شر و بدي را از دنيا نمي کند.
...
گفت: کي گوييد من مذخرف مي گويم بسيار خوب ولي غزالي را که حجةالاسلام خوانده اند چه مي گويي که در اين کتاب مي نويسد: «اين چه عدل است و انصاف که از خدا مي بيني و اين چه قسمت نا هموار است که کرده است که فاسقي و ظالمي را چندين مال داده که نداند چه دارد و چه کند و بيچاره اي را از گرسنگي هلاک مي کند و يک درم نمي دهد. اگر حاجت تو نمي داند خود در علم او خلل است و اگر مي داند و نمي تواند در قدرت او خلل است و اگر مي داند و مي تواند و نمي دهد در وجود رحمت او خلل است و اگر براي آن نمي دهد تا در آخرت ثواب دهد بي رنج گرسنگي ثواب تواند داد، چرا نمي دهد و اگر نمي تواند داد قدرت او به کمال نبود اما اين جمله اعتقاد کردن که او رحيم است و جواد و کريم و همه عالم را در رنج مي دارد و خزانه او پر نعمت است و نمي دهد اين دشوار بود.»
...
مثل اينکه سخنان مرا نشنيده باشد دنباله حرف خود را گرفته گفت: حالا باز اگر زندگاني آش دهان سوزي بود باز چيزي، به هر طور بود از کوتاهي و بي بهايي و بي معنايي او صرف نظر مي کرديم و مي گفتيم دو روزه عيش گذران را عشق است ولي از اوليا و انبيا گذشته حتي خود خدا هم درباره ما بيچارگان زبان بسته گفته که «خلقنا الانسان في کبد» يعني انسان بينوا را براي بدبختي و سيه روزي آفريدم و باز در جاي ديگر گفته «و خلق الانسان ضعيفا» مث اينکه اگر نگفته بود خودمان نمي دانستيم که خاک بر سر و زبون و ناتوان هستيم.
دستت درد نکند و خدا پدرت را بيامرزد که لااقل از حرف راست رو گردان نيستي. آنهايي که به خيال خودشان اهل مذهب و ايمانند مي گويند بابا اين عمر گذران است و مانند خواب و خيال مي کذرد و اصل مطلب زندگاني ديگري است که اسمش را آخرت مي گذارند. من که شخصاً سيلي نقد را به حلواي نسيه ترجيح مي دهم و نمي فهمم اگر خدا مي خواست کام ما را از شربت سعادت ابدي شيرين نمايد ديگر اين مقدمات دو روزه و تشريفات لوس و بي اساس را براي چه ترتيب داده است. وانگهي بگيريم که راستي راستي فردايي هم در ميان باشد، ما که هنوز چيزي نديده ايم و کسي هم خبرش را برايمان نياورده است و هر وقت ديديم تهريف خواهيم کرد. نقداً که دستمان خالي است و مفلس هم در امان خداست.

...

+ نوشته شده در  2007/2/15ساعت 12:10  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

مي خوام آپ کنم اما...
اما نمي دونم چي بگم، چي بنويسم...
من نمي تونم که همينجوري يه چيزي بگم و يه چيزي بنويسم
مطلب زياد دارم... شعر، متن و ... اما هيچ کدوم با حال و روز الانم جور نيست.
نمي تونم وقتي دلم پر از غمه مطلب پر از شور و شر بنويسم و آهنگاي تکنو گوش بدم
همونطوري که وقتي شادم نمي خوام غم دورو برم بپلکه...
اما الان غمم خيلي سنگين تر از اونه که بشه ازش نوشت و بخواي که کسي هم باهات همراه باشه بهتره واسه خودم نگهش دارم چون نه کسي اونو مي فهمه نه کسي مي تونه درکش کنه نه حتي اينکه راه حلي برام داشته باشه
پيش خودم بمونه جاش امنه

با يه لبخند و يه جک مسخره و يه خاطره مثلا با مزه هم مي رم جلو  تا اونقدرا تابلو نباشه که چي مي کشم خوبيشم اينه که ديگه نباس واسه کسي بشينم درد دل کنم، اونم با يه نگاه عاقل اندر سفي بهم بگه جمع کن بابا کاسه کوزه تو، چيه همش نا شکري مي کني، اينم غمه تو داري!!!

اي روزگار، خودتم مي دوني که خيلي نا مردي يا نه؟!
خودتم مي دوني چي به روز آدما مياري؟!

بگذريم...
ديروز و امروز امتحان داشتم
اولي رو که قربونش برم ميانه بود و حسابي گند زدم
اقتصاد رو اي بدک نبود يه کور سو اميدي واسه پاس دارم
استاد نظري اندازد و ... اينجوري!
آخرين امتحانم که حالا حالا ها نيست و خدا رو شکر البته!!!
دلم خوش بود اين ترم فقط 3 تا درس گرفتم و ديگه مي ترکونم اما اي دل غافل...
اين روزگار مسخره باعث شد همين درسا رو هم رتته...

نمي دونم والا... دلم بد جور از دست اين روزگار خونه

يعني آپيدم!..

قصه عشقت را ...
به بيگانگان نگو؛
چرا که اين کلاغ هاي غريب
بر کلاه حصيري مترسک نيز،
آشيانه مي سازند!!!

همين!!!

+ نوشته شده در  2007/1/16ساعت 1:17  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

سارای عزیز تو يک دکلمه زيبا ميگه:
چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگی رو قلبت هديه داده زل بزنی و به جای انکه لبريز از کينه و نفرت بشی،حس کنی هنوزم دوسش داری. چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواری تکيه بدی که يه بار زير آوار غرورش همه ی وجودت له شده.  چقدر سخته توخيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی ديديش هيچ چيزی به جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزوهاتو، تو باغ ديگری ببينی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زير لب بگی گل من باغچه نو مبارک...

اما من ميگم:
خيلی سخت تره که بخوای ادای دوست داشتن و در بياری و به کسی که هيچ حسی نسبت بهش نداری يا شايد حتی ازش بدت هم مياد نشون بدی که مثلا دوستش داری. خيلی سخت تره که بخوای دلی که ديگه برای تو نيست رو فدای کسی کنی که نمی خوايش و مطمئنا قدر دلتم نمی دونه. خيلی سخت تره که ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی حرفات تموم شد ببينی که هيچی از حرفات نفهميده. خيلی سخت تره که با درد و آه تموم جلوی روش بشينی و گريه کنی اما اينجور برداشت بشه که گريه شوقه.
و خيلی سخت تره که خودتو  جايی ببينی که اصلا جای تو نيست و خودتو به در و ديوار بکوبي تا شايد راهی برای خروج پيدا بشه و اونوقت آروم زير لب به خودت بگی به گورستان خوش آمدی...

+ نوشته شده در  2006/12/23ساعت 23:57  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

+ نوشته شده در  2006/12/11ساعت 22:27  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

مي دوني من چي ميگم؟!

من مي گم که خدا خودش مي خواسته که بنده هاش گناه کنن...
خودش از قصد کاري کرده که شيطون به سرش بزنه و از اوامر سرپيچي کنه!
وگرنه مگه ابليس هم فرشته نبود اونم از نوع بهترين و گوش به فرمان ترين!!!
بعدشم فرشته ها رو چه به سر پيچي!! فرشته ها قدرت اختيار نداشتن که... نه تو بگو، داشتن؟!..
اگه داشتن که هر سري بايد يکيشون سر به شورش برداره و ديگه تو بارگاه پر عظمت خدا که سنگ رو سنگ بند نمي شد... هان!!! قبول نداري؟!

پس اين وسط يه چيزي لنگ مي زنه... خود خدا مي خواسته!
خودش مي خواسته که ابليس ور بشوره و بگه، آدمي نچ! خاک نچ! الهُ لله که آتش و من و ديگر هيچ...

اونوقت خدا هم بگه پاشو برو خونتون!

بعدشم تازه با اينکه انداختتش بيرون بازم قبول کنه که اوشون بشن گول زنک آدما و کار خودش و برو بچزش اين باشه که آدما رو بزاره سر کار (یا به قول امروزي ها، آدما رو اوسکول کنه...) تا مثلا بفمن کی خوبه کی بده!!!

نه حالا به همون خود خدا که اين کارا صدقه سري خودشه غير اينه؟!

هر چی فکر می کنم می بینم وجود این شیطون بی غرض نبوده و یهویی...،من میگم از قبل برنامه ریزی شده بوده درست مثل تقدیر و سرنوشت که از قبل نوشته و فقط برای اینکه خوب آدما رو بچرزونه و خوب اساسی حالشونو بگیره اول یه چیزی سر راهشون قرار می ده که زمین تا آسمون با اونی که به قول بقیه قسمت و سرنوشته فرق داشته باشه بعدش چی؟!..

اونوقت قسمتتو میذاره تو کاسه ات! میگه حالا بخور!!!...

اونوقت تو هم هی بشین بگو آخه خدایا تو اونجوری دادی حالا این چیه؟!..
اونم هی پوز خند میزنه و میگه هاااااااااا ببین داری ناشکری میکنی! داری کفر می گی! حالا واسا اومدی اینجا دمار از روزگارت در می آرم...

تو هم مات و متحیر با دهن باز... هرچی فکر می کنی که چی گفتی که کفر باشه چی گفتی که ناشکریه با مخ می خوری به دیوار روبه رویی!

به این میگی که اینجوریه، میگه هیسسس...
به اون میگی، میگه خفه شو کافر!
میری به یکی که همدردته میگی، میگه چاره چیه؟!
به یکی که اصلا غم نداره میگی، میگه ای بابا خوشی زده زیر دلت...
به خود خدا هم که قبلا گفتی و هیچی!!!

میشینی زار می زنی، میشینی هوار میکشی، نکنه دلش به رحم بیاد... دلش به رحم میاد و میگه آخه بنده ی خل من، اینی که من بهت دادم، خیر تو، تو این کار بوده، صلاح و مصلحت تو، تو این جریان بوده!

تو هم کف می کنی بیا و ببین...

خیر تو این بوده که دچار یک عذاب بشی؟؟؟؟
خیر تو این بوده که لذت بردن از زندگی واست بشه آرزو؟؟؟؟

میگن بابا جان آخر و عاقبتت خوشه... میگن تو بناست تا 10 سال دیگه اینقدر خوش باشی که عمرا این روزا یادت بیاد!!!!!!!!....
حالاهم اینقدر به جا اینکه ور بزنی بیا و از همینی که بهت داده لذت ببر...

اینقدر خدا مهربونه که زور زورکی می خواد بهت لذت و خیر و خوشی بده!!! الله و اکبر...

تو هم هی زور می زنی که لذت ببری هی نیشت و باز می کنی تا پس سرت، قاه قاه ریسه میری... بعد تا تنها می شی دوباره مخ و دیوار روبه رویی!!!

بعد هم چون دیوار روبه رویی مثل دل سخته میزنه به کله ات و فکر های عجیب غریب میان تو سرت... فکر های خطرناک و ترسناک! اونقدری که خودت هم از فکرات ترس برت می داره...

می ترسی که شجاع بشی!!! می ترسی شرم و حیایی که تا الان بی جراتت کرده بوده از بین بره و با جرات بشی...

اونوقت برای اینکه به یه نتیجه ای برسی که چی به چیه باید تنها باشی اما اوضات طوری نیست که تنهات بزارن... دورو برت شلوغ... اونقدری که حالتو به هم می زنه... اما نمی تونی هیچی بگی، مجبوری تحمل کنی و این احساس بهت دست می ده که این تحمل نه تنها حالت و بهتر نمی کنه که تازه داره کم کم بهت جرات هم می ده!!! همونی که می ترسی تا به وجود بیاد!.. تازه فکر کن که ترس هم فقط به خاطر دل دیگران باشه و گرنه خودت از خداته که با جرات بشی!!!

تو همه ی این جریان ها خدا هم اون بالا نشسته باشه و زیر چشمی می بینتت و عشق می کنه که بنده اش بهش محتاجه... برای اینکه آخر قدرتشم بهت نشون بده هی می برتت لب چشمه و تشنه برت می گردونه...

تا اینکه به جا اینکه ببرت لب چشمه می برتت لب دریا! عمیق ترین قسمت! و با علم به اینکه ذره ای هم شنا بلد نیستی ولت می کنه و میگه تمرین کن تا شنا یاد بگیری!!!
حالا غرقم شدی، شدی!... مهم اینه که تا 10 سال آینده تو شنا یاد گرفتی!!!!!!!

اللهُ اکبر به این قدرت و عظمت

 


بيراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين بعد همه عمرم را
بيراهه خواهم رفت


(می دونم این شاخه اون شاخه گفتم ولی جداً تا حالا به این موضوع فکر کردین؟!..)

+ نوشته شده در  2006/12/1ساعت 23:55  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  | 

آن روزها، يادش به خير، آن روزهاي سادگي
آن روزهاي عاشقي، ديوانگي، دلدادگي

يک روز برفي آمدم تا اينکه مهمانت شدم
گنجشککي سرگشته در ايوان چشمانت شدم

اينجا تو بر بوم دلم رنگ هياهو مي زدي
با چشمهاي روشنت پهلو به آهو مي زدي

اين کوچه ها لبريز از عطر نفسهاي تو بود
آن پنجره يادآور لبخند زيباي تو بود

آما تو رفتي بي خبر تا سرزمين دورها
روفتي و مستي هم پريد از خوشه انگورها

گفتي کنار پنجره ديگر سراغم را نگير
در کوچه هاي شب زده، بانو، چراغم را نگير

اينجا حضور روشنت در چشم من گل مي کند
آهسته مي بارد، ولي دارد تحمل مي کند

مي ترسم از روزي که تو ديگر فراموشم کني
مانند نبض شعله اي در باد خاموشم کني

زين بعد حتي آفتاب شهر مرا گم مي کند
امشب خليج چشم من حتما تلاطم مي کند

+ نوشته شده در  2006/11/17ساعت 0:3  توسط دلفریب تنها (تنهاترین تنها)  |