- بــــــــــــــــــــــــــه سلام...
- سلام علیکم...
- چه خبر؟
- هیچ، سلامتی...
- چه حال، چه احوال؟
- ای، زنده ایم...
- کم پیدایی! کجا بیدی نبیدی؟!
- زیر سایه شما. گرفتاریم.
- چکارا میکنی؟
- چه بدونم، همه کار و هیچ کار...
صبح به صبح شرکت و بعضی از بعد از ظهرا دانشگاه...
- ماشالله هم سال مادر منی، هنوز میری دانشگاه؟!
- ای بابا، مگه نشنیدی پیغمبر گفته زگهواره تا گور دانش بجوی...!!!
ما هم دقیقا داریم از دستورات دینمون پیروی میکنیم دیگه!...
- آها! خب که اینطور! موفق باشی...
- بله همینطور... سلامت باشین.
- ببینمت باز... خداحافظ.
- انشالله حتما... به سلامت.
آخی! طفلکی خودم! ببین کارم به کجا رسیده که باید خودم از خودم احوالمو بپرسم و دلتنگ خودم بشم!
ای روزگار، خدایی خیلی وقته نبودما...
چه میشه کرد... برای حضوری مداوم در اینجا باید یه چیزایی جور باشه ...
اول از همه اینترنت، که الهی خدا بگم چکار کنه این ... بیخیال خون خودمو کثیف نمی کنم. ما فقیر بیچاره ها که وسعمون به ADSL نمی رسه باید به کارت و هوشمند اکتفا کنیم اونوقت خدا به دادمون برسه وقتی قبض میاد!
دوم این که یه چیزی واسه نوشتن داشته باشی! حالا یا اینکه خودت یه چیزی سرهم کرده باشی و نوشته باشی (کاری که من معمولا تو نوشته های خودم میکنم!) یا اینکه یه متنی، شعری، چیزی از جایی کش رفته باشی و بذاری تو بلاگت ( کاری که من وقتی خودم از خودم چیزی کتابت نفرمودم انجام میدم!!)...
سوم اینکه وقت داشته باشی که واسه بلاگت خواننده جمع کنی!
چطوری؟
خیلی راحت و آسوده!...
تشریف می برین هر وبلاگی که می بینین! یکم در مورد وبلاگ طرف صحبت می کنین که:
وای چقدر زیبا و دلنشینه وبلاگتون...
ماشالله خودتون نوشتین؟!...
دست مریزاد به این ذوق و هنر...
منم یه سه، چهار خطی واسه خودم نوشتم...
اگه خواستین مرحمت نموده یه سری بزنین...
خوشحال میشم...
اگه خواستین می تونیم تبادل لینک هم داشته باشیم...
هرچقدر هم طرف بی ذوق باشه ولی واسه اینکه کم نیاره میاد و تو بلاگتون یه نظری میده!
شما هم دور از جون یک عشقی میکنین که وااااااااای واسه وبلاگم نظر دادن!
تا کور شه هرکی نتونه ببینه!
والا....
به همین راحتی بعد از یه مدت هم وبلاگتون میشه یه وبلاگ فعال و پر بیننده و عنده باحال...
حالا من بیچاره باید بشینم غصه بخورم که هیشکی منو دوس نداره...
چرا؟! چون نه دائم به نت دسترسی دارم، نه وقت، که وقتی هم با هزار بدبختی به نت وصل شدم بتونم به کسی سر بزنم!
اونوقت کسی منو نمیشناسه که بخواد بدونه این همه وقت کجا بودم یا چیکار میکردم دیگه!
بعد مجبور میشم خودم از خودم احوال پرسی کنم و دل نگران از اینکه کجا بیدی نبیدی!!!
بین خودمون بمونه عجیب با این ریتم نگارشم حال میکنم! فقط خودم D:
یکی اینا رو بخونه میگه: اینو باش چه دل خوشی داره که غصه و غمش اینه که وبلاگش خوننده نداره یا اینکه چرا کسی به یاد اون نیست!
خدا میدونه و دلم...
اینقدر دلم گرفته که اگه این اراجیفم اینجا ردیف نکنم و ننویسم که می ترکه...
نه تنها اینجا، هرکی باهام هم صحبت بشه هم چنین برداشتی میکنه!
به قول مادرم که میگه دلمون خودمونو کشته و ظاهرمون مردمو...
قربون خدا برم که این دورو زمونه نمیشه حتی یه آدم رو پیدا کرد که از ته دل خوشحال و راضی باشه...
هرکسی رو می بینی یه جورایی مشکل داره...
تا یه چیزی بگی که میشه ناشکری و سریع به حسابت رسیده میشه...
چی بگم که زبونم بسته اس...
پس خدایا بازم شکرت...
خدایا داده و نداده ات شکر... فقط قربونت ، ما بیخیال نداده ات شدیم، اونی که دادی رو نگیر...
دمت گرم...
« در زندگی چیزهایی دیدم که نباید می دیدم، صداهایی شنیدم که نباید می شنیدم، آدمهایی شناختم که نباید... در این نبایدها گم شدم و به بن بست رسیدم. حالا می نشینم کرخت و سرد. و نابودیم را قطره قطره نگاه می کنم. البته گاه گاهی گریه میکنم. (م.تنها) »








